یادگاری از شبی که طوفانی عجیب در ذهنم جولان می دهد!

این بار می نویسم در شبی که می دان باید بخوابم اما خواب به چشمانم نمی آید.

شاید جملاتی که اینجا می نویسم هیچ وقت خوانده نشود!

این ها را برای خودم می نویسم و می دانم ذهنم خیلی بهم ریخته است

شاید گاهی باید از کار دست کشید

بیرون گود ایستاد و کمی نظاره کرده که چه می شود!

گاهی باید فقط فکر کرد، فکر کرد و برنامه ریخت

خیلی برنامه ریخته ام اما کمتر عمل کرده ام. از این پس می خواهم بیشتر عمل کنم و کمتر حرف بزنم…

امیدوارم فردا وقتی بیدار می شوم این نوشته را ببینم و آن را بخوانم

شاید این شروع تحولی باشد که هر آدمی به آن نیاز دارد

شاید این تولدی دیگر برای من باشد

تولدی دیگر…

دکمه بازگشت به بالا